شهاب الدين احمد سمعانى
516
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
قاب قوسين را چون تحت الثّرى كند . خلق را فرمود كه مرا بشناسيد و همه را از آن سرّ شناخت محروم كرد به حكم غيرت ، و گفت : مرا ببينيد و وعده كرد و بر راه حجاب عزّت . اى درويش ! كبريا رداى اوست و عزّت صفت اوست و جلال حق اوست . بدان كه تو قدمى برداشتى و قفايى بخوردى و رنجى بديدى ، او جلال 3 خود فرونهد ، رداى كبريا بيفكند ، صفت عزّت متبدّل كند ؛ به خداى كه نكند . فردا كه ديدهها گشاده گرداند و آن حجابها برخيزد و ديدهها او را ببينند ، به خداى كه حجاب عزّت برنخيزد . يعقوب نهرجورى سى سال در حرم مجاور بود و هرگز حديث نكرده بود ، به وقت وفات او را تلقين مىدادند كه بگوى : اشهد ان لا إله الّا اللّه ، گفت : چه جاى اين حديث است ، ما بقى بينى و بينه الّا حجاب العزّة . جلال عزّت راه حقيقت شناخت گرفته ، و كبرياى عزّت پيش ديدهها حجاب شده . خلق را راه شناخت و كبريا بر جاى ، خلق مشغول ديدار و حجاب عزّت برناخاسته ، وهم در راه شناخت به حكم بىنهايتى شناخت گم شده ، فهم در راه ديدار به حكم بزرگى مقام متحيّر بمانده . / 173 / بيت اى آيتِ بديع ندانم چه آيتى * كز وَهْم تيزِ مردمِ دانا نهانيا چيزى همى گمان فتد اندر دلم بديع * وصفش همى تمام ندانم ، توانيا 4 بيت در وصف تو شاعران سخن گستردند * معنى به صفاى تو بسى بسپردند 5 چون عاجز وصفِ تو شدند آن جمله * كَانْدَر دلشان نبشته شد ، بستردند 6 اى علم يكتاى ما كه در ازل آزال بودى روزى چند نوبت به امر و نهى ده ، صد هزار و بيست و اند هزار غوّاصان بحار صمديّت به صحرا آمدند كتب و رسالات متواتر گشت ، امّا كس حق راه ما نگزارد . اين الماء و الطّين من حديث 7 ربّ العالمين ، و اين الخليفة من الحقيقة . اى امر و نهى نوبت به علم باز ده كه كار علم ما دارد ، از مشرق تا مغرب هر كجا غبارى بود بر دامنى دامن بيفشاندند ، علم من پاك ماند و حكم من مر . فردا عزيزان خود را گويد : در آن عالم بر شما كاركها رفت ، هرچند به ظاهر به اختيار كرديد به حكم تكليف ، ليكن به حقيقت به اضطرار كرديد به حكم حكم ما . پردهء اختيارى از آن تو به حكم شرع بر روى صورت حكم ما پوشيده بوديم ، امروز بدان پردهء اختيارى